سلام به همه سال نو مبارک من چه زود پير شدما الان ۲ سال از آپديت قبلی می گذره و ۴ ساله هی می خوام بنويسم ۵تا وبلاگ دارم اما حال ندارم بنويسم لوووووووووووووووول خوش باشين اگه خواستين آدرس وبلاگ يوگا و وبلاگ شخصی رو بهتون می دم پير شدممممممممممم رفت وقتی ايم وبلاگ رو می بينم احساس پيری و پوچی تشديد شد |
|
چهارشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٥ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
سلام پس از ۲سال! |
|
شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
در کنار هم روی ساحل قدم می زدند.که ناگهان يه چراغ جادو پيدا کردند. غول چراغ بهشون گفت:اگه آزادم کنيد قول می دم يک آرزوی هر کدومتون رو بر آورده کنم. دخترک گفت:دلم می خواد تا آخر دنيا عاشق هم باشيم. پسرک گفت:دلم می خواد دنيا به آخر برسه. |
||
|
شنبه ٩ خرداد ،۱۳۸۳ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| [COLOR=royalblue][SIZE=3]درود بر همه دوستان نازنينم بويژه مجيد -سارا-عسل-ميثم-شيرين-خان دايي-فانوس-ستاره و بقيه عزيزان....:roz: [/COLOR][/SIZE] [COLOR=blue][B]از اينكه مرتب غيبت ميكنم و كم آنلاين ميشم خيلي از همه معذرت ميخوام اميدوارم منو درك كنين و فراموشم هم نكنين! راستش يه مدته كه ديگه نميدونم چرا از خيلي چيزها يا شايد از زندگي خسته شدم از 100رنگيهاي اون از بوي دروغينش از .... نميخوام زياد بنويسم چون اين دنيايي كه درش مينويسم هم زياد واقعي نيست (البته هيچي واقعي نيست برام يا شايد بهتر باشه بگم حقيقي نيست تا فرقي باشه بين واقعيت و حقيقت!...)دنيايي كه فقط يك حس يا دو حس رو بيشتر شامل نميشه و بهمراهش تخيل نامحدوده كه زياد موج ميزنه:o خيلي خوشبختم كه 20سالگيم رو با شماها گذروندم و به 21رسيدم.:roz: گرچه سن و سال هم به نظرم يكي از مسخره ترين قراردادهاست اينترنت رو خيلي دوست داشتم ....جايي كه آزاد بودم وباز هم شايد بهتر بود كه متن رو به نام [COLOR=red][SIZE=4]((((آزادي))))[/SIZE][/COLOR][/B][/COLOR] [COLOR=blue][B]شروع ميكردم و به نام رهايي به پايان ميبردم!!!! هميشه همه شعار ميديم و اين ما رو به اين روز كشونده .ميتونه تقصير نبود اراده باشه:( يا خواسته هاي كوچيكي كه حاضريم همه چيز رو براش به زير پا بذاريم ديگه از شعار بدم مياد از نصيحت متنفرم از زندگي خستم از آدماي پست و دورو بيزارم از بالا و پايين شدن زندگي ...از غمي كه بعدش شادي مياد ...از شاديي كه بعدش غمه از اين تناوب آشغال زندگي حالم بهم ميخوره! از آدمهاي كلاسيكي كه با خط كش به زندگي نگاه ميكنن حالم بهم ميخوره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! از اونايي كه از سر تا پا ادعاشون ميشه ولي مثل بادكنك هستن... از اونايي كه فقط منطق رو ميشناسن و هيچ دركي از حس و احساس ندارن حالم به هم ميخوره...از اونايي كه فقط وانمود ميكنن حس ميكنن و درك ميكنن ولي هيچي حاليشون نيست.....و با اين دروييشون فقط ميخوان خودشون رو ارضا كنن! از مثبت بودن بدم مياد همونطور كه منفي بودن يه جورايي از اونور بوم افتادنه! و در پايان ميتونم بگم كه ميتونم احساس شادي رو داشته باشم چرا كه دوستاني دارم خيلي عزيز كه با وجودي كه فقط از طريق اينترنت ميشناسمشون ولي احساس دوستي زيادي رو با اونا دارم و به اين افتخار ميكنم.اميدوارم از تموم زندگي حداقل اين حسم راست باشه ............. من هميشه از بچگي تا الان از خداحافظي متنفر بودم حتي اگه بخوام واسه هميشه يك جايي رو ترك كنم ميگم به اميد ديدار... هيچوقت دلم نميخواد آگاهانه از شما جدا بشم!!!!!!!!!!!!!!!!!! نميخوام بيشتر از اين بنويسم و اونا سرريز حرف دلم بود كه اميدوارم كسي رو ناراحت نكنه... كاش كه اون چيزهايي كه ميگيم واقعا همونها بود!!!كاش دوستي واقعا دوستي بود و هر كس دست كم وتنها يك دوست واقعي داشت كه 100%پر بود از100%اگر بود هيچوقت تنهايي مفهوم نداشت ..تنهايي كه شايد در جمع باشه يعني بقول عزيزي تا حالا شده در جمع دوستان باشي و احساس تنهايي كني؟اميدوارم شما هيچوقت اين حس رو نداشته باشين ........................... با آرزوي پيروزي و شادي و سلامتي و آرامش هميشگي براي شما عزيزانم كه بعضيهاتون رو به اندازه همه دنيا دوست دارم:boos: [/B][/COLOR] داداش كوچيكتون آرين:) پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست.......... |
|
جمعه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| روز تولدم |
![]() ![]() ![]() فردا اول ژانويه روز تولدمه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱ هميشه روز تولدم برام خيلی قشنگ بوده آخه همیشه يک اتفاق خوب افتاده مثلا ۱۲ سالگی یک زاغی خریدم که حرف میزد!!!! یکبار کامپیوتر خریدم یکبار ویولون و گیتار خریدم و........ ولی فردا چی ميشه؟؟؟؟ ![]() داداش کوچيکتون آرين پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست |
|
چهارشنبه ۱۱ دی ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| امروز مهم من تا الان |
| الان ساعت 6:45دقيقست و من شاهد جدايي بودم!!شايد اين هم از اون جدايي ها بود كه در عمرم هميشه به يادم بمونه!:( عموي پدرم كه در خارج از كشوره بعد از 10سال به ايران اومد.خوشم مي ياد كه باز وجودي كه از نظر سن يجورايي شايد بشه بهش گفت پدر شناسنامه!(79)كه خودش مي گفت سنهاي آدمهايي مثل اون از شناسنامه هم بزرگتره!ولي هنوز سرپاست جاي خوشبختيه. اما امروز صبح من بين خواب و بيداري هستم و انگار يكي با چكش زده تو سرم يعني گيج!اينها رو نوشتم كه مقدمه اي باشه واسه اون نگاه!!!!!!!!:( :( :o :o :( موقع رفتنش چنان نگاهي در چشاش ديدم مثل اينكه يه آدم داره خودش ميره زير خاك!يعني در نگاهش چنان احساسي بود كه خيلي به امضاي من شباهت داشت.چنان به من نگاه مي كرد كه انگار دوست داشت با نگاهش منو در درونش ببره:o آخرش طاقت نياورد و زد زير گريه...ولي من اصلا گريه نكردم:cry: حتي نذاشتم چشمام سرخ بشه:cry: !ولي منم بعد از ده سال بايد حالا خون از بينيم بياد:confused: احساس ميكردم براي اولين بار ميتونم يك غم رو در خودم پنهان كنم.بطوريكه هيچ كس نفهمه غمگينم:cry: يعني اين كارم خوبه!احساسم مثل اينه كه اشكهام رو مستقيم خورده باشم...شايد هم خون ميخورم...............ولي اون نگاه..اون نگاه و اون بوسيدنهايي كه بشدت درش احساس آخرين به چشم ميخورد خيلي آتيش ميزنه آدمو.....من بايد درك كنم.درك!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حالا فقط دوست دارم اين احساس رو داشته باشم كه هيچكس نميميره..........باز هم بشدت جاي اون نگاه رو روي صورتم حس ميكنم!!!خيلي نگاه غم اندازيه:cry: ولي من باز هم گريه نكردم!!!تنها كسي كه تونست جلو خودش رو بگيره...يعني بزرگ شدم:confused: هنوز كه دهنم بدجوري بوش شير ميده............جوون قدر جوونيت رو بدون:confused: اينم از اون حرفاس كه خيلي برام عجيبه.خوب هرجور زندگي كنم باز آخرش بايد پير شد و مرد:confused: پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست.......... پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست.......... پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست.......... پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست.......... |
|
پنجشنبه ۱٦ آبان ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| 8-}سلام بالاخره پرشن بلاگ درست شد ![]() |
|
شنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| ديگه نميدونم چه حالي بايد داشته باشم!شايد بيحسم |
| درود اين هفته نميدونم بهم خوش گذشت يا بد از يك طرف اكثر دوستاي قديميم رو در جشنواره تئاتر ديدم...خيلي از بيمعرفتها رو شناختم!!!!تئاترهاي خوب و بد زيادي ديدم......اما 2شب پيش يك خبر خيلي بد شنيدم كه تموم خوشي 3روزم زهرمار شد!نميدونم ديگه ناراحت باشم يا خوشحال..ماه مهر امسال برام بدترين ماه سال بوده تا الان...با شروعش خبر مرگ فروزان امامي (وبلاگ نويس)حالم رو خيلي گرفت و حالا بعد از 3ماه فهميدم بزرگترين استاد گريم شيراز خليل فروزاني هم دو سه ماه پيش مرده و هيچكس هيچي بهم نگفت تا اينكه عكسش رو در كنار جمشيد اسماعيل خاني ديدم!!به دوستم حسن گفتم اين چرا اينجاس عكسش و اون ماجرا رو مفصل تعريف كرد كه طرف تو تاكسي بوده و كنار پنجره يه ماشين اشتباه مياد ميزنه تو در و اون درجا كشته ميشه بهمراه 2نفر ديگه!تازه دوستم ميگفت تا 3ساعت قبلش پيش هم بودن!عجب دنياي آشغاليه.نميدونم؟! آدم بخواد غم نداشته باشه مثل اينكه دست خودش نيست!!!ولي چه شباهتي هردو دوست كه اين ماه خبر مرگشون رو شنيدم اسمشون فروزان بود!فروزانهايي كه نامرئي شدن........نميدونم چكار كنم. ديگه اشكم نمياد!فروزان امامي رو هيچ وقت نديدم از نزديك ولي تا 1هفته داغون بودم!اما اين استاد كه پارسال تو تئاتر (برصيصا)2هفته بصورت كاملا حرفه اي گروهمون رو به بهترين نحو گريم ميكرد...اون خاطره ها كه الان مثل يك فيلم زنده جلو چشامه اون مهربونيها كه به يادم مياد ...اون حرفهايي كه از روي دلسوزي و مثل يك پدر و يك پسر ازش شنيدم خدا.............نميدونم چرا اينكار رو كردي!بعضي وقتها ميخوام هرچي از دهنم در مياد بهت بگم به اين زنداني كه واسمون ساختي........كاش ميشد هيچي نبود يا من نبودم .مگه قبل از اينكه به دنيا بيام راحت نبودم.......ديگه بي حس شده اين دلم!!شايد هم حس يه آدم كه مسخ شده باشه....ولي وقتي ياد اون دستاش مي افتم كه موقع گريم رو صورتم حركت ميكرد..اونم روزي نيم ساعت حداقل!!تو اون تئاتر از همه بيشتر گريم داشتم...بطوريكه وقتي مي اومدم بين تماشاگرها هيچ كس فكر نميكرد من اونجا بازي داشتم !هنوز جاي دستش رو ميتونم رو صورتم حس كنم يادشون بخير و روحشون شاد باد.......فقط خدايا حالا من چكار كنم يعني ........... |
|
چهارشنبه ۱ آبان ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| آرين چشم سياه.............................. |
| امروز تا الان حسابي رو برنامه بودم و حس ميكنم اولين جمعه خوبم باشه.صبح بعد از يك سال با دوستام ومربيم ساعت 6رفتيم تو يه جاي سر سبز...و با يوگا شروع كرديم بعدش تا ساعت 10:30از همه چيز حرف زديم.از دوستاي اينجوري كه به آدم انرژي ميدن خيلي خوشم مياد...ساعت 11رفتيم جشنواره تئاتر و كار شيراز كه كارگردان و بازيگرش هم دوستم سلمان بود ديدم و حسابي حال كردم .اصلا تئاتر كامل سياسي بود يه تئاتر خياباني كه مخاطبش تماشاگر بود و فكر كنم از كاراي خوب امسال باشه و شانس اورديم اونجا حزب الهي نبود با اين حرفها گفتيم گوشمون بريدست الان تا 2اينجام.بعدش ناهار و ساعت 5برم واسه تئاتر بعدي.تا جمعه رو حس نكنم.ولي اين تئاتر از شهرستانه خدا كنه حالگيري نباشه!ولي خوبه تا سه شنبه كه جشنوارست و جمعه ها هم چندنفر تصميم گرفتيم هرجمعه 6صبح يه جاي سرسبز بريم...جاي همه دوستاي خوبم خاليه...ديگه سعي ميكنم غمهام رو فراموش كنم حالا هرجور كه بشه ...تا شقايق هست زندگي بايد كرد فقط اميدوارم اتفاق بدي اين آرامشم رو بهم نزنه! |
|
جمعه ٢٦ مهر ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|
| امروزم اگه شاد نگذشت حداقل تا 8شب با آرامش گذشت.خدا كنه حالا كه موضوع شادكننده اي پيدا نميشه حداقل آرامشم هميشگي باشه...شايد ميشد شاد شد ولي بيدليل شاد بودن يكم برام عجيبه بهر حال فردا رو بايد سعي كنم از امروزم بهتر باشه و بيشتر ازش استفاده كنم.... پرواز پرنده را بخاطر بسپار ........پرنده مردنيست......... ![]() |
|
چهارشنبه ٢٤ مهر ،۱۳۸۱ - آرين م | لینک دائم
| پيام هاي ديگران () |
|














